به نام خدا
یکی بود یکی نبود !!! زیر گنبد کبود ... غیر از خدای مهربون هیشکس نبود !
هیشکس به داد مردم نمی رسید
هیشکس دس هیشکسو نمی گرف
هیشکس احوال هیشکسو نمی پرسید
هیشکس خبر از بغل دستیش نداش
هیشکس واسه اون یکی دل نمی سوزوند
هیشکس به سر و وضع بقیه کاری نداش ! فقط به خودش می رسید
هیشکس از تو جیبش به هیشکس کمک نمی کرد
هیشکس براش مهم نبود که پیرا براشون کار کردن سخته
هیشکس به فکرا ناتوون موندن یکی دیگه نبود
هیشکس نمی فهمید با سختی نون در آوردن یعنی چی
هیشکس نمی دونس که ممکنه کلمه قدرت خرید برای یکی دور از دسترس باشه
اممممممممممااااااااااااااااااااااا
وقتی یه اتفاق قشنگ توی شهر پدر ژپتو افتاد و انقلاب شد......... از اون به بعد یه موسسه ای همه اینا رو فهمید و تصمیم گرفت که به مردم کمک کنه ... کمیته امداد امام خمینی
بله

پدر ژپتو ام چونکه پیر و زمین گیر شده بود ... خب عضو این کمیته بوووووووود ... پدر ژپتو ار اول جوونیش تا آخر جوونیشو نجاری کرده بود و با چوبا سر و کله زدی بود و الان دیگه موقع بازنشستگیش بود ... و وقتی امیدش از پسر عیاشش قطع شد ... تنها دل خوشیش کمیته امام بود
کمیته امداد وظیفه اش کمک مادی و معنوی به آدمایی بود که احتیاج داشتن
تا قبل از اون که بهتون گفتم چه خبر بود ولی بعد از اون دیگه همه چی قشنگ شد ... دیگه همه با هم مساوی بودن ... همه یه جور پول در می آوردن و یه جور خرجش می کردن ... اوناییم که قبلا پول و پله نداشتن ! الان دیگه کمیته بهشون کمک می کرد
تازه
چی فک کردی؟
خیلی وقتا هم بود که بعضی از آدما که توی کمیته عضو بودن ... وضعشون بهتر از بقیه بود و خیالشون راحت تر ... با اینکه کاری از دسشون بر نمی اومد ولی مطمئن بودن که آخر ماه حقوقشون سر جاشه و می تونن باهاش کلی زندگی کنن
تازه

کمیته واسه بعضیا خونه و ماشین می خرید ... وام می داد ... ویلا می خرید ... جشن برگزار می کرد ... ماشین مدل بالا زیر پاشون می ذاشت ... واسشون بالاها شرکت لوکس میزد ... خرج سفراشونو تأمین می کرد... دیگه کلی چیزای خوب و مهربون دیگه ... واسه ی ... آفرین ... کارمندای ... چی؟ خودشششششششششش ... نه ... مردم ... با پول مرررررررررردم ... نه ... خودش !!
همه مردم واسه خرید شب عیدشون ماتم داشتن ... ولییییییییییییییییی
اونایی که توی کمیته امداد عضو بودن از همه خوشبخت تر بودن
بگم چرا؟
به خاطر بــُـن
آره بن
بن نمی دونی یعنی چی شما ؟
خب بن یه برگه کاغذه که می تونی باهاش خرید کنی بدون اینکه پول بدی
این بن رو کمیته امداد داده بود به پدر ژپتو اینا که باهاش برن خرییییییییییییید
ولی فقط هر جایی که خودشون می گن ... نه ! یه بار دیگه می گم
ولییییییییی ! فقط هر جای خوبی که خودشون می گن

آره

پدر ژپتو یه روز(که بازم خودشون می گن) بلند شد و بن شو برداشت و شیک کرد و رفت که بره فروشگاه
وقتی رسید اونجا می دونی چی دید؟
یه دونه صف
ولی فقط یه دونه ها
چند تا آدم مث خودش پیر که اومده بودن خرید ... اونم با بن کمیته ... یکیشون از بس وایساده بود و خسسه شده بود ... رفته بود یه گوشه خیلی دور تر از صف نشسته بود رو زمین ... خب آخه جز روی زمین جای دیگه ای نبود که بشینه ...مدامم می گف لفطا جای منو تو صف نگهدارین ... هی آقا ... هی خانوم ... پدر ژپتو خیلی دلش برا اون سوخت ... ولی کاری نمی تونس براش بکنه ... و فک کرد که نکنه منم زود خسسه بشم و مجبور بشم برم روی زمین بشینم ؟ !! نه ! من تحمل می کنم ... آخه این دیگه آخرین نقطه امید منه ... آه کمیته دوست دارم .
تو همین فکرا بود که نفر بهش تنه زد وبعدشم خورد زمین ... پدر ژپتو برگشت دید که یه نفر آدم نابینا بوده ... که چون چشمش جایی رو نمی دیده و پدر ژپتو هم حواسش نبوده ... خوردن به هم و اون نفر نتونسه خودشو کنترل کنه ... پدر ژپتو کمکش کرد که بلند بشه و وایسه و عصاشو داد دسش ... طرف از پدر ژپتو تشکر کرد و گفت که آخر صف از کودوم طرفه ؟ ببخشیند ...... پدر ژپتو جای خودشو داد بهش و گفت همین جا وایسین ... من می رم آخر صف ... ولی خیلی زود پشیمون شد ... اگه خودم بیفتم زمین کی بهم کمک می کنه ؟ همه از من پیر ترن ... وااااااای کمیته دوست دارم .
همین طور که داشت می رفت آخر صف وایسه ... کلی آدم دید که تو همین چند لحظه جمع شده بودن و هر کودوم از اون یکی پیر تر و ناتوون تر ... یکی دسش می لرزید و جون وایسادن رو پاشو هم نداش ... یکی از بس تند تند اومده بود داشت نفس نفس می زد و نزدیک بود قلبش بیاد تو دهنش که اسپری شو مدام تو دهنش خالی می کرد ... یکی دیگه با لباسای از جنگ برگشته اومده بود که همه سعی می کردن ازش فاصله بگیرن تا کثیف نشن خودشم از خجالت سرشو تا کرده بود تو یقه اش ... یکی دیگه کاموای بافتنی شو آورده بود و گر گر داشت یه چیزی سر هم میکرد ... یکی دیگه چاق بود و داشت از گرما منفجر می شد و خودشو باد میزد و به زمین و زمون نفرین می کرد ... یکی هم از خونه یادش رفته بود عینکشو بیاره و سعی می کرد با زحمت بن رو بخونه تا از همه چیزش سر در بیاره ... خلاصه دل پدر ژپتو واسه همشون سوخت ... همینطورم واسه خودش ... و فقط گفت ... کمیته خیییییییلی واسم عزیزی
خلاصه گذشت
تا اینکه توی بلند گوآ گفتن که لطفا برای خرید به قسمت پائین فروشگاه مراجعه کنین ... طبقه بالا پاسخگوی خریداران با بن کمیته نمی باشد ... ! ... پدر ژپتو با خودش گف ... خب مهم نیس زیاد ... می تونم از قسمتای دیگه خرید کنم ... من به خیلی چیزای دیگه م نیاز دارم ... سیل آدمای مختلف بود که توی فروشگاه پخش شدن ... یکی این وری می رفت ... یکی اون وری می رف ... یکی نمیتونس بره ... یکی یواش یواش روی زمین خودشو می کشید ... یکی نابینا بود و هی می خورد به مردم یا مردم می خوردن بهش و تلو تلو می رف ... یکی دیگه تا میومد خودشو جمع و جور کنه و برسه به یه چیزی و اونو بخره ... یکی دیگه می اومد و اونو می خرید و می رف ... یه نفر که دسش می لرزید ... چند تا جنسو د و شیکست و آخرشم بنش تمون شد و هیچی نخرید بنده خدا ... یکیم که بنشو گم کرده بود و داشت التماس می کرد که بهش یه چیزی بدن که دست خالی نره خونه ...یکی می گفت می تونم به جای اینکه با این سی تومن جنس بردارم ! پولشو بگیرم و از یه جای دیگه خرید کنم ؟ ولی نه شنید ... پدر ژپتو یه نگایی به خوراکیا کرد و خواست که چند تا بسته حبوبات بخره ... اما پشیمون شد و کشید کنار ... هم جنسا آشغال بودن ... هم دو برابر قیمتای بیرون ... پدر ژپتو همه فروشگاهو زیر پا گذاشت ولی هیچ چیز به درد بخوری گیرش نیومد ... فک کرد که : آه کمیته خیلی با مرامی
تو همین فکرا بودش که .......
مهلت خرید به پایان رسید ... ولی هنوز خیلیا از جمله پدر ژپتو خریدشونو نکرده بودن ... بهتر بود تو این فرصتی که داشت یه چیزی می خرید ... بهتر از دست خالی رفتن بود ... به هر حال یه منتی بود که روی سرشون بود ... چه استفاده کنن چه نکنن ... ولی افسوسش موند ... اوه
شایدم پدر ژپتو می خواس با خرید نکردنش بفهمونه که : فک کردی ... نه داآش ... ما از اوناش نیسسیم ... برو سر خودتو گول بمالون !!
آش ماش خاله اته پدر ژپتو ... بخوری پاته ... نخوری پاته ... دستم بزنی بازم پاته ... قر نیا ... بازم پاته ... سرتو واسه من تکون میدی ؟ ولی بازم پاته ... می دونم دماغت می خاره ! بو میده قضیه ... ولی پاته ... چرا زبون در میاری ؟ پاته ... ابرو میندازی بالا بالا؟ ... پاته 

آخ در می زنن

برم درو باز کنم خاله ... فک کنم از کمیته امداد امام خمینی (رهمتول لاهو قد دسه سروهو شریفوهو) اومدن صندوقا رو خالی کنن و برن
یا علی
------------------------
امروز تو با بابا و مامانت میاین اینجا ... فم ... تا ۱۳ هم می مونین
پس اینجا فیتیله تاااااااااااااااااااااااااااااااا 

فعلا شده یه سال انگار پس تاااااااااااااااا
۲۱/۱/۸۷